مدت هاست با هم دوستیم. از سال 70، کلاس دوم دبیرستان. هیچ کدوم نتونستیم از سد کنکور تجربی بگذریم، هر چند که رشته های مختلف تجربی رو هم دوست نداشتیم. برای دومین بار تصمیم گرفتیم کنکور علوم انسانی رو محک بزنیم که باز هم نشد. اما با توجه به تنوع رشته های علوم انسانی تصمیم گرفتیم سال سوم هم شرکت کنیم. دوست من تونست رتبه 254 کنکور رو بیاره و من باز موندم پشت سد کنکور و تونستم سال آینده، علوم ارتباطات دانشگاه تهران (البته شبانه) قبول بشم.
دوست من همون سال اول مجاز به انتخاب همه رشته ها بود اما برحسب علاقه اش روانشناسی رو به عنوان اولین رشته انتخاب کرد و وارد دانشگاه شهید بهشتی شد.
لیسانسمون رو گرفتیم. برای هر دو مون اولویت کار بود. با توجه به روحیه ام و تجربه کوتاهی که در روزنامه ایران داشتم، فهمیدم خبرنگاری به گروه خونی ام نمی خوره. هرچند عاشق روزنامه نگاری بودم و دوست داشتم یه جورایی منتقد مباحث هنری باشم!!! اما همین تجربه کوتاه مدت به ام نشون داد که راه رو اشتباه اومدم. چون خیلی از افرادی که در زمینه هنر، جامعه شناسی، سیاست و ... قلم می زدند یا تحصیلاتشون مرتبط بود یا انقدر سطح مطالعه شون بالا بود که تونسته بودند به این مباحث اشراف کامل داشته باشند. بنابراین من به عنوان اولین گام باید می رفتم سراغ خبرنگاری و کمی بعدتر گزارش اجتماعی.
من دوسالی در یک شرکت مهندسی کار می کردم با بیمه و مزایای تقریبا خوب و دوست من در صدا و سیما و موسسه های مختلف پرسشگری می کرد.
دوست من تصمیم گرفت فوق لیسانس بخونه و تونست با رتبه 10 وارد دانشگاه علامه طباطبایی بشه و در گرایش روانشناسی تربیتی (بهترین گرایش روانشناسی) فارغ التحصیل بشه.
من الان دو ساله در روابط عمومی یک شرکت بزرگ و معتبر صنعتی کار می کنم. از علایق ام دور شدم. می شه گفت پشیمونم که از خبرنگاری ترسیدم و تو رشته خودم ادامه کار ندادم. هرچند با توجه به اینترنت و نوشتن مطلب در سایت های مختلف تونستم تا جایی که می شد به این علاقه و اشتیاق نزدیک بشم و از این بابت سپاسگزار این فضای نت و دوستان هستم.
دوست من کار ترجمه رو شروع کرد پیش یه آقایی که مترجم بود و البته با حداقل حقوق. در زمینه ترجمه با وجود مقطعی بودنش خیلی خوب پیشرفت کرد و از قِبَل زحماتش، جناب مترجم حسابی استفاده کرد.
خیلی خوشحال شدم وقتی تونست در دانشگاه آزاد بوئین زهرا تدریس کنه (هرچند با حداقل دریافتی و به صورت حق التدریس). در این چند ترم همیشه تنش می لرزید که مبادا واحدی براش درنظر نگیرند. امروز تلفنی باهاش صحبت کردم و فهمیدم اون چیزی که ازش می ترسید سرش اومده.
کاش می تونستم براش کاری کنم! وقتی می بینم یه دیپلم ردی به لطف قانون خواهرزادگی رییس شده و برای اینکه صدای کارمندای لیسانس و فوق لیسانس اش رو بخوابونه با پول دیپلم اش رو میخره، وقتی می بینم دوست من تنها به جرم صداقت، درستی و ندونستن فوت و فن خودشیرینی و چاپلوسی باید به ناگزیر ادامه تحصیل رو انتخاب کنه با وجودی که دیگه به اش اعتقاد قلبی نداره و به ناچار به امید بهتر شدن شرایط پیدا کردن کار این راه رو ادامه می ده، وقتی می بینم نگرانی های مالی اش در سی سالگی، نداشتن هیچ سابقه بیمه کاری و آینده ای که خیلی سریع می آد بی هیچ تغییر و بهبودی شدند دغدغه های فرسایشی روح و ذهن و جسم اش، وقتی می بینم با وجود همه تلاشی که داشته و داره چیزی بدست نیاورده و همه این ها به قول خودش شدند جزئی از قانون زندگی اش نه اموری دور از انتظار، بیشتر به حرف برادرم می رسم که اون قربانی یک انتخاب درست در یک جامعه سراسر اشتباهه.
دوست من مدت هاست که تاوان انتخابش رو می ده. کاش بتونم براش کاری کنم!!