تبلیغات
گاه نوشت
   

 تماس با من ...

GahNeveSht [at] YahoO [dOt] CoM

 

وضعیت یا هو

 

 

بایگانی....

موضوعات

... و هنر... (3)
شعر (6)
روزنوشت (20)
داستانک (0)
قطعه (2)

.....................................

 آرشیو

دی 1384 (3)
آذر 1384 (7)
آبان 1384 (5)
مهر 1384 (6)
شهریور 1384 (10)

.....................................

صفحات

1 2 3 4 5 6

 

لینکدونی

 

رسول خادم از فروغ گفته
نوشته آزاده عصاران درباره سقوط هواپیمای فالکن
پیامدهای محدودیت نمایش فیلم های خارجی در جمهوری اسلامی
چهره ها
فعال شدن سرویس ارسال و دریافت پیام های Yahoo Messenger بر روی شبكه موبایل ایران
80 گزارش خبری بی‌بی‌سی از مهمترین وقایع 50 سال گذشته

.....................................

آرشیو لینكدونی

 

لینکستان

سایت

3روز

3گویا

3دوات

3راوی

3هفتان

3ملکوت

3ایران تئاتر

3پویشگران

3شرق آنلاین

3بی بی سی

3نمایش خلاق

3خانه هنرمندان

3گروه تئاتر پرچین

3گروه تئاتر ویرگول

3سایت ادبی جن و پری

3مجله شعر در هنر نویسش

3سایت رسمی احمد شاملو

3چراغها را خاموش نمی کنیم

.....................................

وبلاگ

 

 3 صدای ماه در فراسوی افق ها می آید
 

 3 رها
 

 3 مردی با عبای شکلاتی
 

 3 شبانه ها
 

 3 کافه ناصری
 

 3 از پشت یک سوم
 

 3 خوابگرد
 

 3 قطعه ای برای تمام فصول
 

 3 دختری از جنس بلور
 

 3 عشق علیه السلام
 

 3 طعم گس خورشید
 

 3 حضور خلوت انس
 

 3 شب نقره ای
 

 3 زن نوشت
 

 3 زیتون
 

 3 بابونه

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

 

.........................................

 

 

  <حق انتخاب

 

مدت هاست با هم دوستیم. از سال 70، کلاس دوم دبیرستان. هیچ کدوم نتونستیم از سد کنکور تجربی بگذریم، هر چند که رشته های مختلف تجربی رو هم دوست نداشتیم. برای دومین بار تصمیم گرفتیم کنکور علوم انسانی رو محک بزنیم که باز هم نشد. اما با توجه به تنوع رشته های علوم انسانی تصمیم گرفتیم سال سوم هم شرکت کنیم. دوست من تونست رتبه 254 کنکور رو بیاره و من باز موندم پشت سد کنکور و تونستم سال آینده، علوم ارتباطات دانشگاه تهران (البته شبانه) قبول بشم.

دوست من همون سال اول مجاز به انتخاب همه رشته ها بود اما برحسب علاقه اش روانشناسی رو به عنوان اولین رشته انتخاب کرد و وارد دانشگاه شهید بهشتی شد.

لیسانسمون رو گرفتیم. برای هر دو مون اولویت کار بود. با توجه به روحیه ام و تجربه کوتاهی که در روزنامه ایران داشتم، فهمیدم خبرنگاری به گروه خونی ام نمی خوره. هرچند عاشق روزنامه نگاری بودم و دوست داشتم یه جورایی منتقد مباحث هنری باشم!!! اما همین تجربه کوتاه مدت به ام نشون داد که راه رو اشتباه اومدم. چون خیلی از افرادی که در زمینه هنر، جامعه شناسی، سیاست و ... قلم می زدند یا تحصیلاتشون مرتبط بود یا انقدر سطح مطالعه شون بالا بود که تونسته بودند به این مباحث اشراف کامل داشته باشند. بنابراین من به عنوان اولین گام باید می رفتم سراغ خبرنگاری و کمی بعدتر گزارش اجتماعی.

من دوسالی در یک شرکت مهندسی کار می کردم با بیمه و مزایای تقریبا خوب و دوست من در صدا و سیما و موسسه های مختلف پرسشگری می کرد.

دوست من تصمیم گرفت فوق لیسانس بخونه و تونست با رتبه 10 وارد دانشگاه علامه طباطبایی بشه و در گرایش روانشناسی تربیتی (بهترین گرایش روانشناسی) فارغ التحصیل بشه.

من الان دو ساله در روابط عمومی یک شرکت بزرگ و معتبر صنعتی کار می کنم. از علایق ام دور شدم. می شه گفت پشیمونم که از خبرنگاری ترسیدم و تو رشته خودم ادامه کار ندادم. هرچند با توجه به اینترنت و نوشتن مطلب در سایت های مختلف تونستم تا جایی که می شد به این علاقه و اشتیاق نزدیک بشم و از این بابت سپاسگزار این فضای نت و دوستان هستم.

دوست من کار ترجمه رو شروع کرد پیش یه آقایی که مترجم بود و البته با حداقل حقوق. در زمینه ترجمه با وجود مقطعی بودنش خیلی خوب پیشرفت کرد و از قِبَل زحماتش، جناب مترجم حسابی استفاده کرد.

خیلی خوشحال شدم وقتی تونست در دانشگاه آزاد بوئین زهرا تدریس کنه (هرچند با حداقل دریافتی و به صورت حق التدریس). در این چند ترم همیشه تنش می لرزید که مبادا واحدی براش درنظر نگیرند. امروز تلفنی باهاش صحبت کردم و فهمیدم اون چیزی که ازش می ترسید سرش اومده.

کاش می تونستم براش کاری کنم! وقتی می بینم یه دیپلم ردی به لطف قانون خواهرزادگی رییس شده و برای اینکه صدای کارمندای لیسانس و فوق لیسانس اش رو بخوابونه با پول دیپلم اش رو میخره، وقتی می بینم دوست من تنها به جرم صداقت، درستی و ندونستن فوت و فن خودشیرینی و چاپلوسی باید به ناگزیر ادامه تحصیل رو انتخاب کنه با وجودی که دیگه به اش اعتقاد قلبی نداره و به ناچار به امید بهتر شدن شرایط پیدا کردن کار این راه رو ادامه می ده، وقتی می بینم نگرانی های مالی اش در سی سالگی، نداشتن هیچ سابقه بیمه کاری و آینده ای که خیلی سریع می آد بی هیچ تغییر و بهبودی شدند دغدغه های فرسایشی روح و ذهن و جسم اش، وقتی می بینم با وجود همه تلاشی که داشته و داره چیزی بدست نیاورده و همه این ها به قول خودش شدند جزئی از قانون زندگی اش نه اموری دور از انتظار، بیشتر به حرف برادرم می رسم که اون قربانی یک انتخاب درست در یک جامعه سراسر اشتباهه.

دوست من مدت هاست که تاوان انتخابش رو می ده. کاش بتونم براش کاری کنم!!      

 

 

 

نوشته شده توسط گاه نوشت در یکشنبه 18 دی 1384  ساعت 07:01 ق.ظ

 

 

  <چند دلتنگی برای هنر

 

- باز هم «پدر مادر ما متهمیم» شریعتی نیمه کاره موند. راستش وقتی حجم کار بی حاصلی که به تو محول می شه، بیشتر از قبل بشه و تو همه انرژی روزمره ات رو بذاری برای کاری که می دونی تنها در آرشیو کتابخونه مدیران خاک خواهد خورد، با این خستگی مزمن، کمتر نیرویی برای پرداختن به علائق ات خواهد موند.

از نوشتن و خوندن موندم. چندتا کار تئاتر اومده که حتما باید ببینمشون. دن کامیلو و تهران زیر بال فرشتگان هر دو از گروه تئاتر معاصر و رویای یک عکس از مسعود رایگان. امیدوارم هفته دیگه فرصت دیدنشون رو پیدا کنم. دلم برای یه موسیقی خوب تنگ شده. نمی دونم کسی کار غزل کیهان کلهر رو شنیده یا نه! دوست دارم بشنوم.

- چند وقتی یه که ویر عکاسی افتاده به جونم. این چند وقت تا اونجایی که می شد در مورد انواع و اقسام دوربین ها تحقیق کردم. اما هنوز دچار وسواس هستم. راستش هم برام قیمت اش مهمه و هم قابلیت های دوربین.

- این هم عکس های برگزیده سال ۲۰۰۵ با یه موسیقی زیبا. ممنونم از کافه ناصری و خوشحالم از اینکه این عکس مرتضی نیکوبذل اولین عکس در بخش انتخاب خواننده هاست. دیدن این تصاویر حسابی دلم رو آب کرد.

 

نوشته شده توسط گاه نوشت در پنجشنبه 15 دی 1384  ساعت 07:01 ق.ظ

 

 

  <شاید بی‌عنوان، شاید هم نه!

 

می‌‌خوام بنویسم از هرچه دل تنگم می‌خواد اما این نوشتن انگاری مدت‌هاست که با ما سر ناسازگاری گذاشته.

می‌خوام شاعری کنم. پرت بشم تو دنیایی که خیال توش بیشتر از همیشه موج می‌زنه اما شعرم نمی‌آد. حتی شعر خوندن هم نمی‌تونه به این پرت شدن کمکی بکنه.


می‌خوام بیفتم به ورطه خاطره‌نویسی و روزمرگی‌های مرور شده‌ام رو بیارم تو صفحه اما خستگی این مرورهای ناتمام جلوی نوشتن‌ام رو گرفته.

با این که بساط بارون دیرهنگام و هوای مه‌گرفته‌ی قشنگ با یه موسیقی خوب هم به راهه اما انگاری خودم هنوز تو بی‌راهه‌های ذهن و واقعیت گیر افتادم و نمی‌تونم یکی‌اش رو انتخاب کنم.

دوباره این بلاتکلیفی مزمن یقه‌ام رو گرفته. بهتره باز هم برم کنار پنجره و یه نگاهی به این کوچه خالی بندازم و با صدای خوردن بارون به شیشه و برگ‌های نمونده درختا حال کنم.

 

نوشته شده توسط گاه نوشت در جمعه 2 دی 1384  ساعت 07:12 ق.ظ

 

 

  <اهدنا الصراط المستقیم

 

سلام عزیز دل

چه می کنی با غرولندهای من؟ با دلتنگی ها و ندانم کاری های من؟ با خسته گی های روزمرگی و یاس های گاه و بیگاه ساعت های تنهایی من؟

عزیز دل

دوست دارم با تو حرف بزنم از هر چه که این روزها می بینم و نمی بینم. از بودن های بی دلیل و نبودن های سرشار از عذر و گناه. دوست دارم اما انگار برای گفتن یا باید مقدمه چینی و یا بی مقدمه و رها رفت سر اصل مطلب و نکته اینجاست که من در گیر و واگیر این دو گیر کرده ام.

عزیز دل

بوی خیانت که می آید دلم می ریزد! کاش دستم را می گرفتی و می بردی به آنجا که نمی دانم کجاست اما می شد دروغ را آنجا نشنید و هرزگی را آنجا ندید.

عزیز دل

امروز که می گذرد، که نگاهی می کنم بر احساس و آزردگی ام را برای چندمین بار در محکمه عقل و وجدان مرور می کنم ممنون و شاکر می شوم که تو هستی، که راه را هنوز بیراهه نرفته ام، که درنگی بر گذر ثانیه ها مرا به توقف می کشاند.

عزیز دل

اینها را گفتم که بگویم یاری ام کن.

 

نوشته شده توسط گاه نوشت در دوشنبه 21 آذر 1384  ساعت 08:12 ق.ظ

 

 

  <من می گم «زندگی و دیگر هیچ»

 

خب امروز هم گذشت. باز هم مردم ما اومدند و خانواده های این سانحه رو همراهی کردند و از رشادت هاشون و همیشه در صحنه بودنشون سرودها و شعرها با هزاران درد و آه تلخ گفته شد. اما آیا این همه ماجراست؟ تو همین مراسم وزیر ارشاد تلویحا گفت که این سانحه بر اثر یه نقص ناگهانی رخ داده ولی ما باز هم پیگیر موضوع هستیم. همه می گن مسئله پیگیری خواهد شد تا به طور کامل به اطلاع مردم برسه. خب من هم امیدوارم ولی چیزی که ذهنم رو مشغول می کنه اینه که چرا باید به دفعات شاهد این اتفاقات بود؟ می خوام خوشبین باشم اما با این شنیده ها چه کنم؟

تا کی دلمون رو خوش کنیم به اینکه اینها همه آزمون الهی یه و ما ملتی هستیم سربلند! (یادمون نره اگه این اتفاقات در ینگه دنیا بیفته می گیم عذاب الهی یه) تا کی می شه به این دلخوش کرد که جنازه یه همکار و دوست و یه انسان سوخته بین گداخته های هواپیما شهید در راه ملته؟! تا کی باید این همه مصیبت و داغ رو عامل پیوند ملت دونست؟ یعنی هیچ کس مسئول نیست غیر از خدا؟ یعنی در هزاره سوم باشی و با وجود زندگی در کشوری که سرشار از انرژی و پتانسیل های مختلفه تا این حد جهان سومی که از حداقل و فرسوده ترین ناوگان هواپیمایی حداکثر استفاده بشه و تو ببینی بهترین خدمه هواپیمایی باید بارها به استقبال مرگ برن و باز هم حادثه تکرار بشه و باز هم عزا و ...

وقتی پای تصاویر رسانه ملی می شینی و حرفهای همکاراشون رو می شنوی مگه می شه دلت نگیره و نسوزه. نمی دونم. فقط ایکاش اینقدر نبودن ها رو ساده نگیریم.

این نوشته آزاده عصاران رو تازه دیدم

پیشنهاد پرستو

سوگنامه لیلی فرهادپور

با حرفهای ماندانا موافقم

راستی کسی به فکر ساکنان بلوک آتش گرفته هست؟ به آونگ خاطره ما سر بزنید.

 

نوشته شده توسط گاه نوشت در پنجشنبه 17 آذر 1384  ساعت 01:12 ق.ظ

 

 

  <

 

باز هم سقوط و مرگ، به همین سادگی 

برخورد هواپیمای حامل خبرنگاران و عکاسان خبری مطبوعات و صدا و سیما و پرسنل عقیدتی سیاسی ارتش با ساختمانهای شهرک توحید نیروی هوایی تهران

گزارش تصویری ۱

گزارش تصویری ۲

گزارش تصویری ۳

تصاویری که از بروبچه های خبر تلویزیون می بینی، اشک و آه اونها، تصاویر اونهایی که به همین راحتی و به بدترین شکل رفتند و باز هم پیامهای تسلیت هایی که از این ور اون ور سرازیر میشن و باز هم بی مسئولیتی و باز هم کمیته هایی که مسئول پیگیری می شن و گزارشهایی که داده نمی شن و باز هم تشییع جنازه و باز هم مسافرانی که محکوم به پرواز هستند و خدمه ای که محکوم به بلند شدن و اضطراب و ترس و باز هم سلام و خداحافظی و باز هم روزمرگی و باز ...

اینجا چقدر زندگی مفت از دست می رود.

بیشتر بخوانید و ببینید :

 کسوف

حسن قریب و اسماعیل عمرانی دو دانشجوی بی ادعای ایسنا

به همین سادگی که خبر می نویسند می میرند

آخرین حرفهای علیرضا برادران، عکاس فارس

 چه اهمیتی دارد لابد جان ما

 خبرنگاری که عاشق بود

 بچه های خبرگزاری ها چه جمعند اینجا

 غروب سه شنبه چه خاکستری بود

 همه آن ۶۸ نفر 

 مزد گورکن 

 مرگ همین نزدکی هاست 

 

نوشته شده توسط گاه نوشت در سه شنبه 15 آذر 1384  ساعت 08:12 ق.ظ